جبار باغچه بان _ دوست بزرگ بچه ها


دوست بزرگ بچه ها

من کودکی کنجکاو و فعال بودم. کتاب می خواندم. شعرهای کودکانه میسر و دم و به نقاشی عشق می ورزیدم. هر کاغذ پاره ای که به دستم می رسید ساعتی نمی گذشت که تصویری از گل و درخت با کوه و جنگل بر آن نقاشی می کردم . پدرم به این کارهای من روی خوش نشان نمی داد و مرا بشدت از نقاشی منع می کرد. او نقاشی را کاری عبث می پنداشت و هر وقت مرا سر گرم نقاشی میدید مؤاخذه ام می کرد و نقشهایم را بدور می ریخت. روزی، به یاری مادر بزرگم که مرا بسیار دوست می داشت، چند مداد رنگی تهیه کردم. وقتی که پدرم مدادهای رنگی را دید بسختی تنبیهم کرد. مدادها را شکست و بدور انداخت.

شبها ، که همه می خوابیدند، من بیدار می ماندم و در اندیشه های دور و درازی فرو می رفتم. به سختیهایی که در زندگی می کشیدم، به فقری که مردم به آن گرفتار بودند، می اندیشیدم و با افکار کودکانه خود، راههای تازه ای برای بهتر درس خواندن، برای بهتر زیستن و برای سامان بخشیدن به زندگی تیره بختان میجستم. در یکی از این شبها اندیشه های خود را به صورت شعری در آوردم. برای اینکه در جستجوی مداد و کاغذ، چراغی روشن نسازم و کسی را بیدار نکنم، قطعه زغالی از کنار منقل کرسی بیرون آوردم و با آن، شعر را بر دیوار نوشتم. بامداد فردا این کار جنجالی بر پا کرد و اگر مادر بزرگم وساطت نمی کرد کتک مفصلی میخوردم. .

در آن هنگام هنوز مدرسه هایی به سبک جدید و امروزی دایر نشده بود. من مانند کودکان دیگر در مکتب درس می خواندم. مکتب، اتاقی بود بزرگ که همه گرداگرد آن روی زمین می نشستیم و درس می خواندیم. به کوچکترین اشتباهی که از کودکی سر میزد او را به فلک می بستند. فلک آلتی چوبین بود که پای بچه ها را بدان می بستند و چوب به کف پایشان می زدند.

پس از آنکه دوره مکتب را بپایان رسانیدم، نزد پدرم شاگردی کردم تا حرفه او را بیاموزم. پدرم که استاد عسکر با نام داشت از شهر رضائیه، که در آن هنگام اورمیه نامیده می شد، به دنبال کار به ایروان، شهری در قفقاز، رفته بود. پدرم در ساختن طاق مسجد و گچبری استاد بود. اما در همه ماههای سال نمی توانست به کار بنایی بپردازد. در زمستانهای سرد و طولانی قفقاز، کار بتایی ناچار تعطیل می شد. آن وقت استاد عسکر به قنادی می پرداخت و از این راه خانواده خود را اداره می کرد. اما قنادی رونقی نداشت. زندگی بسختی می گذشت.

نزد پدر حرفه بنایی و قنادی را یاد گرفتم ولی هیچیک از این کارها طبع پر شور و ذهن جویای مرا راضی نمی کرد. من با سختیها بزرگ شده بودم. با دشواریها

جنگیده بودم . میخواستم بیشتر بکوشم ، پیشرفت کنم و به خود و دیگران بهره برسانم. می اندیشیدم، زندگی همچون رودی پرجوش و خروش است. هر گاه با جریان رود شنا کنیم و پیش رویم، کار مهمی نکرده ایم. با اراده آن کسی است که خلاف جریان رود شنا کند و پیش رود. –

در آن هنگام چند مدرسه در ایروان به سبک جدید دایر شده بود. من در یکی از این مدرسه ها به آموزگاری برگزیده شدم. به آموزگاری دل بستم. در این کار شوق و شور فراوان از خود نشان دادم و دریافتم که آموزگاری شغلی است که در آن بهتر می توان به اجتماع و به مردم خدمت کرد. چه خدمتی بهتر از این که کودکان

را خوب تربیت کنیم و از آنها انسانهای والایی بسازیم.

پس از مدتی برای اینکه فعالیتهای فرهنگی خود را در میهن خود ادامه دهم به ایران آمدم. ابتدا در شهر مرند اقامت گزیدم و در مدرسه های این شهر، به معلمی پرداختم. سپس به تبریز رفتم. من که در شعله فروزان خدمت به مردم و میهن می سوختم و می خواستم از هر راه که ممکن است باری از دوش مردم بردارم، دریافتم که کودکان تبریز پیش از رفتن به مدرسه ، یا در کوچه و بازار سرگردانند با آتش ذوق و قریحه آنها ، در کنج خانه ها خاموش می شود. به این فکر افتادم که در تبریز کودکستانی دایر کنم. به اندیشه خود جامه عمل پوشانیدم. این نخستین کودکستانی بود که در ایران دایر شد. کودکستان را باغچه اطفال نامیدم. و در همان روزهای نخست که کودکستان خود را دایر کرده بودم، مادری کودک کر و لال خود را به باغچه اطفال آورد. مدرسه های دیگر، این کودک را نپذیرفته بودند. زیرا نه تنها در این مدرسه ها نمی توانستند به کودک کر و لال خواندن و نوشتن بیاموزند، بلکه از نگهداری او نیز عاجز بودند.

مادر کودک با من درد دل کرد و گفت فرزندش کر و لال است و دلش میخواهد به مدرسه برود، اما در هیچ مدرسه ای او را نمی پذیرند

تا آن هنگام کسی در کشور ما به فکر کودکان کر و لال نیفتاده بود و غم آنان را نمی خورد. این کودکان که از مادر کر متولد می شوند، بطور طبیعی نمی توانند حرف زدن بیاموزند. در آن زمان آنان از محرومترین افراد اجتماع بودند. ذوق و استعدادشان پرورش نمی یافت و زندگیشان تا دم مرگ به بیکار گی می گذشت: اگر از خانواده های بی نیاز بودند سربار خانواده می شدند اگر

از نیازمندان و بی بضاعتان بودند به گدایی می افتادند.

من معتقد بودم معلم باید مانند شمع فروزان باشد، خود بسوزد و به دیگران، خواه توانگر خواه بیجیز، خواه با استعداد و سالم و خواه ناقص و کم استعداد یکسان روشنایی بخشد. من نیز می خواستم به همه کودکان حتی آنها که گنگ و بی زبان بودند خواندن و نوشتن بیاموزم.

آن روز وقتی که پسرک کر و لال را در باغچه اطفال نگه داشتم ، اندیشیدم : چگونه می توان به کودکی که نه میشنود و نه حرف می زند خواندن و نوشتن آموخت ؟ ، شنیده بودم که کسی در اروپا الفبایی اختراع کرده است که با آن کودکان کر و لال را با سواد می کنند و به آنان حرف زدن می آموزند. اگر دیگران چنین کاری کرده اند چرا من نتوانم بکنم. مگر نه این است که انسان هر کاری را که بخواهد با سعی و کوشش می تواند به انجام رساند. از آن پس شبها و روزهای بسیاری را در کار ابداع الفبای کر و لالها گذراندم تا به مقصود رسیدم و چند کودک کر و لال دیگر را نیز در باغچه اطفال پذیرفتم..

تنها چیزی که اولیای این کودکان خواسته بودند این بود که آنان را در کودکستان پیش بچه های دیگر نگاه دارم. آنها باور نمی کردند که روزی فرزندان کر و لالشان خواندن و نوشتن بیاموزند. ولی در پایان سال تحصیلی کودکان کار و لال مانند همه کودکان دیگر امتحان دادند و قبول شدند. آری من نه تنها کودکان کر و لال را نگاه داشتم بلکه به آنها خواندن و نوشتن و حرف زدن هم آموختم.

روزی که این سه کودک کر و لال در تبریز امتحان می دادند، حیاط و بام مدرسه لبریز از مردمی بود که به تماشای خواندن و نوشتن و حرف زدن این کودکان آمده بودند. زیرا برای آنان باور کردنی نبود که کودکان کر و لال هم بتوانند بخوانند و بنویسند و حرف بزنند

آنچه خواندیم مختصری از شرح حال جبار باغچه بان بود. باغچه بان مرد بزرگی بود که با قلب روشن و اندیشه توانای خود، دریچه ای از امید و آرزو ، به دنیای تیره بسیاری از کودکان گنگ و بی زبان کشور ما باز کرد. درد این کودکان را از نگاه آنان خواند و با قوه ابتکاری که داشت راهی یافت تا به آنان خواندن ، نوشتن و حرف زدن آموخت. روشی که او برای حرف زدن و لب خوانی کودکان کر و لال بکار برد، از پیشرفته ترین روشهای آموزش و پرورش کر و لالهاست .

باغچه بان با کوششهای پی گیر خود توانست در تهران مدرسه ای بزرگ و زیبا برای کودکان کرولال بسازد. بر اثر زحمات و کوششهای دامنه دار اوست که امروز کودکان کر و لالی که به مدرسه می روند می توانند بخوانند و بنویسند و حرف بزنند.

این انسان شریف و این دوست بزرگ بچه ها در آذر ماه ۱۳۴۵ در گذشت. سرگذشت او پیوسته سرمشق کسانی خواهد بود که با دست خالی و با اعتماد و اتکا به خود و با نیروی پشتکار و اراده و با تحمل مصایب و صبر و بردباری می خواهند کارهای بزرگ انجام دهند و به مردم و میهن خود خدمت کنند و نام خود را زنده نگاه دارند.


برگرفته از کتاب فارسی پنجم دبستان سال ۱۳۵۵

جبار باغچه بان

Www.bachehayedirooz.tv

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *