بچه های دیروز

سایت بچه های دیروز یک پایگاه نوستالژیک برای ایرانیان می باشد. که خدماتی همچون فیلم و کارتون های قدیمی ، کتاب های درسی قدیمی ، تصاویر نوستالژیک ، عکسهای قدیمی ایران قبل از انقلاب در دوره های پهلوی وقاجار را در اختیار ایرانیان و علاقمندان قرار می دهد

آگهی آگهی

جنگل_ کتاب فارسی چهارم دبستان ۱۳۴۳



جنگل 

 بر بالای تپه سر سبزی باغ بزرگ و پر درختی قرار داشت. در این باغ مردی شکارچی با خانواده خود زندگی می کرد. روزی، هنگام باز گشت از شکار، آهوی کوچکی به همراه آورد و پسرش را صدا کرد و گفت : بیا پسرم! این آهوی زیبا را بگیر و از او خوب نگهداری کن.

پسر شاد شد، آهو را در بغل گرفت و با شوق فراوان به باغ رفت. مکان سایه دار و پسر علفی را انتخاب کرد و با کمک دیگران از شاخه های درخت دیواری به دور آن کشید و آهوی کوچک زیبا را در آن جای داد. پس از آن هر روز، همینکه از خواب بر میخاست، به دیدن آهو می رفت، به او خورا ک میداد و مانند دوست عزیزی از او مراقبت می کرد. روزی هم زنگوله طلایی خوش صدایی به گردنش

مدتی گذشت آهو با خانه تازه مأنوس شد و به پسر که خؤ گرفت. اتفاقا روزی خرگوش سفید و چابکی از آنجا گذشت چون آهو را دید، با تعجب گفت : اینجا چه می کنی؟ تو بچه جنگلی ! این باغ جای تو نیست، بیا تا تو را نزد خویشانت ببرم.

آهو جواب داد: جنگل کجاست؟ خویشان من چه کسانی هستند؟ من جز این پسر 

که که هر روز به من خوراک می دهد، کسی

را نمی شناسم. خانه ام پر گل و گیاه است و این درخت بلند بر سرم سایه 

 افکند. من از زندگی خود بسیار راضی ام. نه! من با تو نخواهم آمد.

خرگوش گفت: تو جنگل را به یاد نداری، اگر آن را ببینی هرگز به این باغ باز نخواهی گشت. اگر در اینجا یک درخت بر سرت سایه می اندازد، در جنگل آن قدر درخت فراوان است که نور خورشید به آسانی نمی تواند از لابه لای شاخه ها بگذرد. اگر در اینجا چمن و گل به نظرت جلوه کرده است، بیا و ببین که زمین جنگل سراسر از سبزه و گل پوشیده است. اگر در اینجا فقط این پسر است

که تو را دوست می دارد و نوازش می کند، در جنگل آهوان که همه از خویشان تواند تو را با مهربانی خواهند پذیرفت. با من بیا به قول می دهم که اگر از جنگل خوشت نیامد، فور تو را به همین جا باز گردانم.

_

آهو پس از کمی تامل به دنبال خرگوش به راه افتاد. ابتدا د به صور نعت میر فنشاه، از روی جویها و بوته های خاردار می بریدند و از میان شاخه های تمشک و گلهای جنگلی به چابکی می گذشتند، چون از باغ دور شدند و دیگر خطر آن نبود که گرفتار بشوند از سرعت خود

نامه

کاستن خر گوش گردش کشان جاهای مختلف جنگل را به دوست خود نشان می داد، آهو که جنگل را فراموش کرده بود. همه چیز آن به نظرش تازه و عجیب می آمد. از آوای مرغان جنگلی لذت می برد علفها و گلهای خود روی جنگل برایش مزة دیگری داشت. از همه مهمتر این که دوستان جنگلی او را فراموش نکرده بودند. سمور، که

خانه اش در دل درخت کھائی بود، تا اهو را دید پیش دوید و حالش را پرسید. جغد چشم درشت باز گشت او را به وطنش خوش آمد

ناگهان آهوی کوچک ما از میان درختان حیوانی را با شاخهای پیچیده و بلند دید که بی شباهت به خود او نبود. خرگوش آهسته گفت: زود باش سلام کن! این پیرترین گوزن این جنگل است هنوز جمله خر گوش تمام نشده بود که گوزن به آنها رسید و رو به آهو کرد و گفت: چه عجب به باد وطن و دوستانت افتادی! پدر نو دوست بسیار عزیز من بود و روزی که آن صباد بیرحم پدرت را کشت و تو را با خود برد من این خبر جانگداز را به مادرت رساندم.

آهو گفت: چه می گویید؟ مگر پدر مرا کشته اند؟ مادرم کجاست؟

گوزن جواب داد: بله، پدر همان پسری که تو دوستش داری، پدرت را کشت و تو را با خود برد. بیا جانم، بیا تا ترا نزد مادرت ببرم، یقین دارم که از دیدن تو بسیار خوشحال خواهد شد

گوزن پیر به راه افتاد و با شاخهای بلندش راه را برای آهو و خرگوش باز کرد. پروانه های رنگارنگ دور و بر آنها می پریدند. گنجشکها همه با هم می خواندند. گلها و سبز ه های جنگلی هوا را معطر کرده بود. ناگهان گوزن کنار جویباری ایستاد. آهوی کوچک

در آن طرف نهر گله ای از آهوان را دید که یکی از آنها بزرگتر و زیباتر می نمود. دل آهوی کوچک سخت تپید. یکباره زندگی کودکی را به یاد آورد و به یک جست خود را به مادر رسانید. مادر چشمهای درشت و قشنگ خود را به فرزند باز یافته دوخت و او را بویید و نوازش کرد

جنگل , کتاب فارسی چهارم دبستان ۱۳۴۳

www.bachehayedirooz.tv


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

جبار باغچه بان _ دوست بزرگ بچه ها


دوست بزرگ بچه ها

من کودکی کنجکاو و فعال بودم. کتاب می خواندم. شعرهای کودکانه میسر و دم و به نقاشی عشق می ورزیدم. هر کاغذ پاره ای که به دستم می رسید ساعتی نمی گذشت که تصویری از گل و درخت با کوه و جنگل بر آن نقاشی می کردم . پدرم به این کارهای من روی خوش نشان نمی داد و مرا بشدت از نقاشی منع می کرد. او نقاشی را کاری عبث می پنداشت و هر وقت مرا سر گرم نقاشی میدید مؤاخذه ام می کرد و نقشهایم را بدور می ریخت. روزی، به یاری مادر بزرگم که مرا بسیار دوست می داشت، چند مداد رنگی تهیه کردم. وقتی که پدرم مدادهای رنگی را دید بسختی تنبیهم کرد. مدادها را شکست و بدور انداخت.

شبها ، که همه می خوابیدند، من بیدار می ماندم و در اندیشه های دور و درازی فرو می رفتم. به سختیهایی که در زندگی می کشیدم، به فقری که مردم به آن گرفتار بودند، می اندیشیدم و با افکار کودکانه خود، راههای تازه ای برای بهتر درس خواندن، برای بهتر زیستن و برای سامان بخشیدن به زندگی تیره بختان میجستم. در یکی از این شبها اندیشه های خود را به صورت شعری در آوردم. برای اینکه در جستجوی مداد و کاغذ، چراغی روشن نسازم و کسی را بیدار نکنم، قطعه زغالی از کنار منقل کرسی بیرون آوردم و با آن، شعر را بر دیوار نوشتم. بامداد فردا این کار جنجالی بر پا کرد و اگر مادر بزرگم وساطت نمی کرد کتک مفصلی میخوردم. .

در آن هنگام هنوز مدرسه هایی به سبک جدید و امروزی دایر نشده بود. من مانند کودکان دیگر در مکتب درس می خواندم. مکتب، اتاقی بود بزرگ که همه گرداگرد آن روی زمین می نشستیم و درس می خواندیم. به کوچکترین اشتباهی که از کودکی سر میزد او را به فلک می بستند. فلک آلتی چوبین بود که پای بچه ها را بدان می بستند و چوب به کف پایشان می زدند.

پس از آنکه دوره مکتب را بپایان رسانیدم، نزد پدرم شاگردی کردم تا حرفه او را بیاموزم. پدرم که استاد عسکر با نام داشت از شهر رضائیه، که در آن هنگام اورمیه نامیده می شد، به دنبال کار به ایروان، شهری در قفقاز، رفته بود. پدرم در ساختن طاق مسجد و گچبری استاد بود. اما در همه ماههای سال نمی توانست به کار بنایی بپردازد. در زمستانهای سرد و طولانی قفقاز، کار بتایی ناچار تعطیل می شد. آن وقت استاد عسکر به قنادی می پرداخت و از این راه خانواده خود را اداره می کرد. اما قنادی رونقی نداشت. زندگی بسختی می گذشت.

نزد پدر حرفه بنایی و قنادی را یاد گرفتم ولی هیچیک از این کارها طبع پر شور و ذهن جویای مرا راضی نمی کرد. من با سختیها بزرگ شده بودم. با دشواریها

جنگیده بودم . میخواستم بیشتر بکوشم ، پیشرفت کنم و به خود و دیگران بهره برسانم. می اندیشیدم، زندگی همچون رودی پرجوش و خروش است. هر گاه با جریان رود شنا کنیم و پیش رویم، کار مهمی نکرده ایم. با اراده آن کسی است که خلاف جریان رود شنا کند و پیش رود. -

در آن هنگام چند مدرسه در ایروان به سبک جدید دایر شده بود. من در یکی از این مدرسه ها به آموزگاری برگزیده شدم. به آموزگاری دل بستم. در این کار شوق و شور فراوان از خود نشان دادم و دریافتم که آموزگاری شغلی است که در آن بهتر می توان به اجتماع و به مردم خدمت کرد. چه خدمتی بهتر از این که کودکان

را خوب تربیت کنیم و از آنها انسانهای والایی بسازیم.

پس از مدتی برای اینکه فعالیتهای فرهنگی خود را در میهن خود ادامه دهم به ایران آمدم. ابتدا در شهر مرند اقامت گزیدم و در مدرسه های این شهر، به معلمی پرداختم. سپس به تبریز رفتم. من که در شعله فروزان خدمت به مردم و میهن می سوختم و می خواستم از هر راه که ممکن است باری از دوش مردم بردارم، دریافتم که کودکان تبریز پیش از رفتن به مدرسه ، یا در کوچه و بازار سرگردانند با آتش ذوق و قریحه آنها ، در کنج خانه ها خاموش می شود. به این فکر افتادم که در تبریز کودکستانی دایر کنم. به اندیشه خود جامه عمل پوشانیدم. این نخستین کودکستانی بود که در ایران دایر شد. کودکستان را باغچه اطفال نامیدم. و در همان روزهای نخست که کودکستان خود را دایر کرده بودم، مادری کودک کر و لال خود را به باغچه اطفال آورد. مدرسه های دیگر، این کودک را نپذیرفته بودند. زیرا نه تنها در این مدرسه ها نمی توانستند به کودک کر و لال خواندن و نوشتن بیاموزند، بلکه از نگهداری او نیز عاجز بودند.

مادر کودک با من درد دل کرد و گفت فرزندش کر و لال است و دلش میخواهد به مدرسه برود، اما در هیچ مدرسه ای او را نمی پذیرند

تا آن هنگام کسی در کشور ما به فکر کودکان کر و لال نیفتاده بود و غم آنان را نمی خورد. این کودکان که از مادر کر متولد می شوند، بطور طبیعی نمی توانند حرف زدن بیاموزند. در آن زمان آنان از محرومترین افراد اجتماع بودند. ذوق و استعدادشان پرورش نمی یافت و زندگیشان تا دم مرگ به بیکار گی می گذشت: اگر از خانواده های بی نیاز بودند سربار خانواده می شدند اگر

از نیازمندان و بی بضاعتان بودند به گدایی می افتادند.

من معتقد بودم معلم باید مانند شمع فروزان باشد، خود بسوزد و به دیگران، خواه توانگر خواه بیجیز، خواه با استعداد و سالم و خواه ناقص و کم استعداد یکسان روشنایی بخشد. من نیز می خواستم به همه کودکان حتی آنها که گنگ و بی زبان بودند خواندن و نوشتن بیاموزم.

آن روز وقتی که پسرک کر و لال را در باغچه اطفال نگه داشتم ، اندیشیدم : چگونه می توان به کودکی که نه میشنود و نه حرف می زند خواندن و نوشتن آموخت ؟ ، شنیده بودم که کسی در اروپا الفبایی اختراع کرده است که با آن کودکان کر و لال را با سواد می کنند و به آنان حرف زدن می آموزند. اگر دیگران چنین کاری کرده اند چرا من نتوانم بکنم. مگر نه این است که انسان هر کاری را که بخواهد با سعی و کوشش می تواند به انجام رساند. از آن پس شبها و روزهای بسیاری را در کار ابداع الفبای کر و لالها گذراندم تا به مقصود رسیدم و چند کودک کر و لال دیگر را نیز در باغچه اطفال پذیرفتم..

تنها چیزی که اولیای این کودکان خواسته بودند این بود که آنان را در کودکستان پیش بچه های دیگر نگاه دارم. آنها باور نمی کردند که روزی فرزندان کر و لالشان خواندن و نوشتن بیاموزند. ولی در پایان سال تحصیلی کودکان کار و لال مانند همه کودکان دیگر امتحان دادند و قبول شدند. آری من نه تنها کودکان کر و لال را نگاه داشتم بلکه به آنها خواندن و نوشتن و حرف زدن هم آموختم.

روزی که این سه کودک کر و لال در تبریز امتحان می دادند، حیاط و بام مدرسه لبریز از مردمی بود که به تماشای خواندن و نوشتن و حرف زدن این کودکان آمده بودند. زیرا برای آنان باور کردنی نبود که کودکان کر و لال هم بتوانند بخوانند و بنویسند و حرف بزنند

آنچه خواندیم مختصری از شرح حال جبار باغچه بان بود. باغچه بان مرد بزرگی بود که با قلب روشن و اندیشه توانای خود، دریچه ای از امید و آرزو ، به دنیای تیره بسیاری از کودکان گنگ و بی زبان کشور ما باز کرد. درد این کودکان را از نگاه آنان خواند و با قوه ابتکاری که داشت راهی یافت تا به آنان خواندن ، نوشتن و حرف زدن آموخت. روشی که او برای حرف زدن و لب خوانی کودکان کر و لال بکار برد، از پیشرفته ترین روشهای آموزش و پرورش کر و لالهاست .

باغچه بان با کوششهای پی گیر خود توانست در تهران مدرسه ای بزرگ و زیبا برای کودکان کرولال بسازد. بر اثر زحمات و کوششهای دامنه دار اوست که امروز کودکان کر و لالی که به مدرسه می روند می توانند بخوانند و بنویسند و حرف بزنند.

این انسان شریف و این دوست بزرگ بچه ها در آذر ماه ۱۳۴۵ در گذشت. سرگذشت او پیوسته سرمشق کسانی خواهد بود که با دست خالی و با اعتماد و اتکا به خود و با نیروی پشتکار و اراده و با تحمل مصایب و صبر و بردباری می خواهند کارهای بزرگ انجام دهند و به مردم و میهن خود خدمت کنند و نام خود را زنده نگاه دارند.



برگرفته از کتاب فارسی پنجم دبستان سال ۱۳۵۵

جبار باغچه بان

Www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

بخور تا توانی به بازوی خویش

یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای


که چون زندگانی به سر می‌برد؟

بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ

که شیری برآمد شغالی به چنگ


شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد


دگر روز باز اتفاقی فتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد


یقین، مرد را دیده بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد


کز این پس به کنجی نشینم چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور


زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست


چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش

ز دیوار محرابش آمد به گوش


برو شیر درنده باش، ای دغل

مینداز خود را چو روباه شل


چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟


بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش


بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیگفن که دستم بگیر

Www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

پازل قدیمی

پازل قدیمی

دوستان من بیشتر دهه شصتی ها و دوستاتی که دهه های ماقبل بودند این نوع از پازل هارو خاطرتون هست؟

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

جاده چالوس سال ۱۳۴۲

تصویری از جاده چالوس ۱۳۴۲

#جاده_چالوس

www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

کودکان زلرله زده


کودکان جدا از نوع حادثه ای که برایشان اتفاق می افتد نیازمند کودکی هستند باید کودکی کنند. باید حمایتشون کنند.کودکان بیش از همه تحت تاثیر  حوادث و عوارض و عواقب اون خواهند قرار گرفت.

در زلزله ازگله کرمانشاه من از نزدیک این نیازها و عواقب روحی و روانی زلزله رو در بین کودکان زلزله زده دیدم و حس کردم.

کودکانی که تا هفته ها و ماهها از نظر روانی آشفته بودند و مدام شب حادثه زلزله کرمانشاه  بیاد میاورند. کودکانی که چه در بیمارستان چه زیر سقف چه زیر چادر شب تا صبح کابوس وحشتناک می دیدند.

از وقتی که چشم روی هم میگذاشتند  تا صبح هزار بار خواب زلزله و  زیر آوار ماندن و زلزله ۳۰ ثانیه ای را می دیدند.

و صدای مهیب زلزله رو هزاران بار تکرار میکردند. کودکانی که دوست داشتند از شب زلزله بگویند.

کودکانی که با این کابوسها نیازمند آغوش پدر و مادر بودند. 

حالا شما تصور کنید که کابوس شب زلزله  خواب و ارامش خواب رو از کودکان زلزله زده گرفته و موقع بیدار شدن که همراه با جیغ و داد یا گریه هست آغوش پدر و مادری وجود نداشته باشه و پدر یا مادر یا هردو در جریان زلرله از بین رفته باشند.چه حالی می شوند؟

کودکانی که تا ماهها از تنها بودن میترسند.حتی صدای هواپیما یا هلیکوپترهای امداد و نظامی چنان وحشتی به جان آنها میندازه که مثل گچ دیوار سفید می شوند.

کودکانی که حتی از رفتن به توالت به تنهایی می ترسند.موقع قطع برق هم شب تاریک زلزله رو بیاد بیاورند و دچار ترسی بشوند که با صدای قلبشون و ظاهرشون کاملا متوجه میشی.

کودکانی که تمام کتاب های درسی یا اسباب بازی های خود را از دست دادند و نیازمند کودکی هستند.نیازمند بازی هستندحتی در این شرایط چون باعث آرامش خاطرشون میشه.و تمام سختی هارو در بازی های کودکانه گم میکنند.

کودکانی که وقتی از بیمارستان مرخص میشوند تازه دلهره این راه دارند که جای خواب دارند؟کانکس بزرگه؟و... و تمام مسیر بازگشت  به شهر و منزل خود , به وسایل نقلیه ای که کانکس روی آن قرار دارد نگاه میکنند و دائما سوالهایی نظیر آنچه عرض کردم رو می پرسند.و به فکر فرو می روند و وقتی به شهر وارد میشوند و شهرخراب شده خودشان را می بینند ناراحت تر

این همه حرف زدم که بگویم کودکان خیلی شکننده هستند.

کمکهای مادی و معنوی به زلزله زدگان جای خود دارد اما کمکهای روانی و روان شناختیدو روانپزشکی از اهمیت شاید بالا تری برخوردار باشد چه برای کودکان چه برای بزرگترها و شاید تا اخر عمر شب  جهنمی زلزله  رو فراموش نکنندو عواقب و عوارض اون رو تا عمر دارن با خود داشته باشند.

#,زلزله_کرمانشاه,#زلزله_بوئین_زهرا,#کودکان_زلزله_زده

www.bachehsyedirooz.tv

در تصویر زیر کودکان زلزله زده بوئین زهرا در سال ۱۳۴۱ را مشاهده میفرمایید که در حال بازی میان خرابه ها هستند


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

سینی های قدیمی

تصاویری از سینی های قدیمی احتمالا خبلی از شما در دهه های کذشته از این سینی ها داشتین شاید هم همین الان هم دارید

#سینی_قدیمی

www.bachehayedirooz.tv

سینی های قدیمی

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

شما یادتون نمیاد

شما یادتون نمیاد.

اما یه زمانی لباس ها و رنگ ها هم زنونه , مردونه داشت.

خیلی از مردها جز برخی خوانندگان اونم بخاطر جلب توجه ,بسیاری از رنک ها رو نمی پوشیدند و عارشون میامد.از شلوار قرمز گرفته تا لباسهای صورتی  و ... دیگه گرفته.

یه زمانی کفش دخترانه لباس دخترانه با لباسهای مردانه خیلی فرق داشت الان تقریبا یکی شدن.

شما یادتون نمیاد

قدیما تو قدیما مونده

Www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

تهران قدیم ۱۳۵۳

تصویری از تهران در دهه  پنجاه خورشیدی و  اتوبوسهای دو طبقه  در سال ۱۳۵۳ که در ابن شهر تردد میکردند  و مسافران را جابجا میکردند.

#تهران_قدیم

www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

سینما رویال لاهیجان ۱۳۴۸

تصویری از سینما رویال لاهیجان  مربوط به دهه چهل و سال ۱۳۴۸ خورشیدی

#سینما_رویال

www.bachehayedirooz.tv


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

تمامی حقوق مطالب سایت متعلق بچه های دیروز می باشد.
طراحی و اجرا:سایت ستاپ