X
تبلیغات
زولا

بچه های دیروز

سایت بچه های دیروز یک پایگاه نوستالژیک برای ایرانیان می باشد. که خدماتی همچون فیلم و کارتون های قدیمی ، کتاب های درسی قدیمی ، تصاویر نوستالژیک ، عکسهای قدیمی ایران قبل از انقلاب در دوره های پهلوی وقاجار را در اختیار ایرانیان و علاقمندان قرار می دهد

آگهی آگهی

کوپن قدیمی شهر بهار

کوپن قدیمی شهر بهار استان همدان

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

کوپن قدیمی تن ماهی

کوپن قدیمی ماهی تون دو قوطی ۲۵۰ گرمی _ فوق العاده کارکنان دولت

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

انار

انار

صد دانه یاقوت                دسته به دسته

با نظم و ترتیب               یک جا نشسته

هر دانه ای هست           خوش رنگ و رخشان

قلب سفیدی                    در سینه آن


یاقوتها را                     پیچیده با هم

در پوششی نرم             پروردگارم

سرخ است و زیبا          نامش انار است

هم ترش و شیرین         هم آب دار است

مصطفی رحماندوست

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

خدا شناسی ... تعلیمات دینی دوم دبستان ۱۳۶۰

_تعلیمات دینی دوم دبستان ۱۳۶۰

www.bachehayedirooz.tv

درس خداشناسی

 داوود و سعید با پدرشان به باغی رفتند. باغ بسیار زیبایی بود درختان سرسبز و بلند و گلهای رنگارنگ و قشنگی داشت. از وسط باغ نهر این

بزرگی می گذشت، که چندین و مرغابی روی آن شال می کردند. مرغابیها به این طرف و آن طرف می رفتند و سرشان را زیر آب می بردند  و چیزی می گرفتند و می خوردند. داوود به سعید گفت: سعید جان ببین چه راحت شنا می کنند. تو هم می توانی مثل آنها شنا کنی؟

نگاه کن آن مرغابی از آب بیرون آمد و بالهایش را تکان داد و ایستادا پرهایش را ببین. مثل این که اصلا در آب توده است. راستی چرا پرهای مرغابی آب را به خود نمی گیرند؟ آن مرغابی را ببین، پرواز کرد و رفت. اگر پرهایش خیس بود نمی توانست پرواز کند

سعید گفت: راست گفتی، مثل این که پرهای مرغابی خیس نمی شوند. ولی من هم نمی دانم چرا؟ خوب است از پدر پیر سیما بپرسید

داوود و سعید دویدند تا به پدر رسیدند، به پدر گفتند: پدر جانا بیا مرغابیها را ببین، در آب شنا می کنند اما پرهایشان تر نمی شوند چرا پرهای گنجشک و مرغ خانگی تر می شوند؟ اما پرهای مرغابیها تر نمی شوند؟

همه با هم کنار نهر آمدند. پدر گفت: آفرین بر شما که از حالا به فکر فهمیدن هستید، همیشه باید در باره چیزهایی که می بینید، فکر کنید و هر چه را نمی دانید از کسی که می داند پرسید. پسرهای خوب من! چون پرهای مرغابی چرب هستند آب را به خود نمی گیرند. اگر چرب نبودند در آب خیس و سنگین می شدند و مرغایی نمی توانست در آب شنا کند و در هوا پرواز نماید

سعید گفت: پدرجان! چه کسی پرهای مرغایی را چرب کردهاست؟

پدر جواب داد: پسرهای خوب من! خدای دانا و مهربان مرغابیها را طوری آفریده است که پرهایشان همیشه چرب باشند.

خدا که همه چیز را آفریده است به فکر مرغابیها هم بوده است. تا بتوانند به راحتی در آب شنا کنند و در هوا پرواز نمایند.

اگر پرهایشان چرب نبودند چگونه شنا می کردند؟ چگونه پرواز می کردند؟

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

خبر مهم ( آقای هاشمی) اجتماعی سوم دبستان ۱۳۶۲

خبر مهم 

در یکی از روزهای بهار، وقتی آقای هاشمی از اداره به خانه آمد با صدای بلند، طاهره خانم و بجهها را صدا زد و گفت: «خبر مهمی دارم»، همه دور پدر جمع شدند. آقای هاشمی گفت من از کازرون به نیشابور منتقل شده ام و ما باید تا یک ماه دیگر به نیشابور برویم.

همه تعجب کردند. طاهره خانم کمی ناراحت شد اما بچه ها از این که می توانند مسافرت کنند و شهرهای دیگر ایران را ببینند خوشحال شدند.

طاهره خانم گفت: ما باید صبر کنیم تا درس بچه ها تمام شود. من هم باید لباسهای نیمه کاره را زودتر بدوزم و اثاث خانه را هم باید بسته بندی کنیم.

یک هفته قبل از حرکت، آقای هاشمی و طاهره خانم با هم به خیابان رفتند تا بعضی وسایل لازم را از مغازه ها خریداری کنند. منزل آنها به مرکز شهر نزدیک نبود. آنها از محله خود و چند محله دیگر گذشتند تا به مغازه ها رسیدند. طاهره خانم یک چمدان و یک جفت کفش خرید.

آقای هاشمی و طاهره خانم با بعضی از دوستان خود در شهر خداحافظی کردند. بچه ها نیز با دوستانی که در مدرسه و محله خود داشتند خداحافظی کردند. علی به دوستان خود قول داد که از نیشابور برای آنها نامه بنویسد.

اجتماعی سوم دبستان سال ۱۳۶۲

آقای هاشمی کتاب اجتماعی سوم دبستان ۱۳۶۲

Www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

خانواده هاشمی اجتماعی سوم ابتدایی سال ۱۳۶۲

خانواده هاشمی 

علی هاشمی دانش آموز کلاس سوم دبستان است. على خواهری دارد که یک سال از او کوچکتر است و در کلاس دوم درس می خواند. نام اور مریم است. علی فرزند آقای محمود هاشمی است. آقای هاشمی در اداره پست شهر کازرون کار می کند. طاهره خانم، مادر علی خانه دار است. مادر آقای

هاشمی که مادر بزرگ بجه هاست نیز با آنها زندگی می کند.

پدر و مادر على با یکدیگر مهربان هستند و به فرزندان خود بسیار علاقه دارند. علی و مریم هم یکدیگر را بسیار دوست دارند. آنها پدر و مادر و مادر بزرگ را نیز دوست دارند. مادر بزرگ با همه مهربان است و مخصوصا به بچه ها بسیار محبت می کند. آقای هاشمی هم به مادر خود خیلی احترام می گذارد. می گذارد.

در خانه آقای هاشمی، همه با هم در کارها کمک می کنند. آقای هاشمی وقتی از اداره باز می گردد. برای خانه خرید می کند. طاهره خانم علاوه بر کارهای خانه خیاطی هم می کند و لباس میدوزد. او خیاط خوبی است و از راه خیاطی در آمد مخنصری دارد که آن را برای مخارج خانه صرف می کند. مادر بزرگ هم در پختن غذا و پاک کردن سبزی به طاهره خانم کمک میکند و گاهی برای بچه ها جوراب و لباس گرم می بافد

علی برای خانه نان و نفت می خرد. او به کشاورزی علاقه دارد. علی در باغچه کوچک حیاط خانه سبزی کاشته و به طور منظم آن را آب می دهد. مریم نیز در کارهای خانه به مادر کمک می کند. مریم دوست دارد غذا پختن و خیاژی را از مادرش یاد بگیرد. او می خواهد در آینده معلم شود. 

خانواده علی زندگی ساده ای دارند. خانه آنها دارای دو اتاق و یک حیاط کوچک است علی و مریم شبها با مادر بزرگشان در یک اتاق می خوابند .مادربزرگ برای آنها قصه های شیرین می گوید.

www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

روباه و خروس _ فارسی سوم دبستان



روباه و خروس

 روزی روباهی از کنار دهی می گذشت چشمش به خروسی افتاد که دانه بر می چیند پیش رفت و سلام کرد و گفت: رفیق۔ پدرت را خوب می شناختم. بسیار خوش آواز بود. من از آوازش لذت می کردم. تو چطور می خوانی ؟؟آیا تو هم مثل پدرت خوش صدا هستی؟؟

خروس گفت: اکنون می بینی که من هم مانند پدرم خوش آواز هستم

خروس این را گفت و فوری، چشمهایش را بست بالها را به هم زد و آواز بلندی سر داد". روباه برجست، و او را به دندان گرفت و فرار کرد .

 سگهای ده که دشمن روباه بودند. او را دنبال کردند. خروس که جانش در خطر بود به فکر چاره افتاد. به روباه، گفت اگر می خواهی که از دست سگها آسوده شوی. فریاد کن و بگو که این خروس را از ده شما نگرفته ام!!

روباه با آن همه زیرکی، فریب خورد، تا دهان باز کرد خروس از دهانش بیرون جست به بالای درختی پرید.

روباه بیچاره که لقمه چربی را از دست داده بود با ناامیدی به خروس نگاهی کرد و گفت تفرین بر دهانی که بی موقع باز شود

خروس هم گفت نفرین بر چشمی که بی موقع به بسته شود

www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

درس همه باهم _ فارسی سوم دبستان سال ۱۳۶۴


همه با هم
کبوترها آزاد و شاد، در آسمان پرواز می کردند و از آزادی و بازی در آسمان نیلگونه لذت می بردند. پس از مدتی، برای رفع خسنگی روی درختی نشستند. پایین درخت، دانه فراوان بود. یکی از کبوتران دانه ها را دید. آرام بال گشود و با یک چرخش خود را به پایین درخت رسانید. چند تا از
دانه ها را خورد. دانه ها تازه و خوشمزه بودند. دوستان خود را هم صدا کرد تا
از این دانه های خوشمزه بخورند، کبوترها پایین آمدند، کنار دانهها نشستند و
مشغول بر چیدن دانه شدند. وقتی که خوب سیر شدند، یکی از کبوتران آماده پرواز شد. بال گشود تا پرواز کند ولی نتوانست. احساس کرد که بندی به پایش گره خورده است. کبوتران دیگر نیز بال گشودند تا پرواز کنند، ولی نخهای دام با آنها را هم گرفته بود.
صیاد که در کمین نشسته بود، صدای بال کبوتران را شنید و
خوشحال به سوی آنان شتافت کبوتران با عجله بال می زدند. هر یک برای رهایی خود می کوشید. گاهی یک گوشه دام از زمین کنده می شد. ولی بلافاصله به زمین می افتاد و گوشه دیگر آن بالا می رفت. کبوتر دانا و هوشیاری که نامش «طوقی» بود گفت: ای دوستان، حق این بود وقتی دانه ها را دیدیم، به فکر منی
 
این دانه ها را چه کسی آورده است. چرا این همه دانه تازه و خوشمزه در پای درخت ریخته است. اگر فکر می کردیم، در دام نمی افتادیم. حالا هم اگر کمی فکر کنیم و متحد و هماهنگ شویم، می توانیم نجات پیدا کنیم. اکنونلحظه ای آرام بگیرید و آن گاه با فرمان من، همه با هم به پرواز درآیید.
صیاد شتابانه به سوی درخت میدوید که طوقی فرمان پرواز داد. کبوترها به فرمان او یکباره بال زدند و دام را از جا کندند و به هوا بردند
صیاد با خود گفت: این کبوترها سرانجام خسته می شوند و روی

این دانه ها را چه کسی آورده است. چرا این همه دانه تازه و خوشمزه در پای درخت ریخته است. اگر فکر می کردیم، در دام نمی افتادیم. حالا هم اگر کمی فکر کنیم و متحد و هماهنگ شویم، می توانیم نجات پیدا کنیم. اکنون لحظه ای آرام بگیرید و آن گاه با فرمان من، همه با هم به پرواز در آیید.
صیاد شتابان به سوی درخت میدوید که طوقی فرمان پرواز داد. کبوترها به فرمان او یکباره بال زدند و دام را از جا کندند و به هوا بردند.
صیاد با خود گفت: این کبوترها سرانجام خسته می شوند و روی زمین می افتند. خوب است آنها را دنبال کنم. ولی کبوتران که با قدرت تمام بال میزدند، از چشم صیاد ناپدید شدند. پس از مدتی در کنار جوی آبی فرود آمدند.
در کنار جوی آب، لانه موشی بود، طوقی از قدیم با این موش دوست
بود و او را «زیرک» صدا می کرد. موش که در لانه خود خوابیده بود، از صدای بال کبوتران بیدار شد و از لانه بیرون آمد. همین که طوقی و دوستانش را گرفتار دید، برای بریدن بندهای پای طوقی پیش رفت. طوقی گفت: دوست من! ابتدا به بند از پای بارانم باز کن. دلم میخواهد دوستانم زودتر از من آزاد شوند.

_
صیاد که در کمین نشسته بود، صدای بال کبوتران را شنید و خوشحال به سوی آنان شتافت کبوتران با عجله بال می زدند، هر یک برای رهایی
خود می کوشید.
گاهی یک گوشه دام از زمین کنده می شد، ولی بلافاصله به زمین می افتاد و گوشه دیگر آن بالا میرفت. کبوتر دانا و هوشیاری که نامش «طوقی» بود گفت: ای دوستان، حق این بود وقتی دانه ها را دیدیم، به فکر می افتادیم که او نامیده می شده است.
زیرک به سرعت بندهای دام را جوید. همه بندها پاره شد. کبوتران آزاد شدند و از موش تشکر کردند. کمی آب خوردند و آزاد و شاد، در آسمان به پرواز در آمدند.
وقتی که کبوتران دوباره خود را آزاد یافتند، با هم قرار گذاشتند که دیگر اشتباه خود را تکرار نکنند تا در دام صیادان گرفتار نشوند

_

.
فارسی سوم دبستان قدیمی .فارسی سوم دبستان ۱۳۶۴ بچه های دیروز
www.bachehayedirooz.tv
http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

بخور تا توانی به بازوی خویش

یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای


که چون زندگانی به سر می‌برد؟

بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ

که شیری برآمد شغالی به چنگ


شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد


دگر روز باز اتفاقی فتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد


یقین، مرد را دیده بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد


کز این پس به کنجی نشینم چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور


زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست


چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش

ز دیوار محرابش آمد به گوش


برو شیر درنده باش، ای دغل

مینداز خود را چو روباه شل


چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟


بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش


بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیگفن که دستم بگیر

Www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

پازل قدیمی

پازل قدیمی

دوستان من بیشتر دهه شصتی ها و دوستاتی که دهه های ماقبل بودند این نوع از پازل هارو خاطرتون هست؟

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

تمامی حقوق مطالب سایت متعلق بچه های دیروز می باشد.
طراحی و اجرا:سایت ستاپ