X
تبلیغات
رایتل

بچه های دیروز

سایت بچه های دیروز یک پایگاه نوستالژیک برای ایرانیان می باشد. که خدماتی همچون فیلم و کارتون های قدیمی ، کتاب های درسی قدیمی ، تصاویر نوستالژیک ، عکسهای قدیمی ایران قبل از انقلاب در دوره های پهلوی وقاجار را در اختیار ایرانیان و علاقمندان قرار می دهد

آگهی آگهی

انار

انار

صد دانه یاقوت                دسته به دسته

با نظم و ترتیب               یک جا نشسته

هر دانه ای هست           خوش رنگ و رخشان

قلب سفیدی                    در سینه آن


یاقوتها را                     پیچیده با هم

در پوششی نرم             پروردگارم

سرخ است و زیبا          نامش انار است

هم ترش و شیرین         هم آب دار است

مصطفی رحماندوست

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

خدا شناسی ... تعلیمات دینی دوم دبستان ۱۳۶۰

_تعلیمات دینی دوم دبستان ۱۳۶۰

www.bachehayedirooz.tv

درس خداشناسی

 داوود و سعید با پدرشان به باغی رفتند. باغ بسیار زیبایی بود درختان سرسبز و بلند و گلهای رنگارنگ و قشنگی داشت. از وسط باغ نهر این

بزرگی می گذشت، که چندین و مرغابی روی آن شال می کردند. مرغابیها به این طرف و آن طرف می رفتند و سرشان را زیر آب می بردند  و چیزی می گرفتند و می خوردند. داوود به سعید گفت: سعید جان ببین چه راحت شنا می کنند. تو هم می توانی مثل آنها شنا کنی؟

نگاه کن آن مرغابی از آب بیرون آمد و بالهایش را تکان داد و ایستادا پرهایش را ببین. مثل این که اصلا در آب توده است. راستی چرا پرهای مرغابی آب را به خود نمی گیرند؟ آن مرغابی را ببین، پرواز کرد و رفت. اگر پرهایش خیس بود نمی توانست پرواز کند

سعید گفت: راست گفتی، مثل این که پرهای مرغابی خیس نمی شوند. ولی من هم نمی دانم چرا؟ خوب است از پدر پیر سیما بپرسید

داوود و سعید دویدند تا به پدر رسیدند، به پدر گفتند: پدر جانا بیا مرغابیها را ببین، در آب شنا می کنند اما پرهایشان تر نمی شوند چرا پرهای گنجشک و مرغ خانگی تر می شوند؟ اما پرهای مرغابیها تر نمی شوند؟

همه با هم کنار نهر آمدند. پدر گفت: آفرین بر شما که از حالا به فکر فهمیدن هستید، همیشه باید در باره چیزهایی که می بینید، فکر کنید و هر چه را نمی دانید از کسی که می داند پرسید. پسرهای خوب من! چون پرهای مرغابی چرب هستند آب را به خود نمی گیرند. اگر چرب نبودند در آب خیس و سنگین می شدند و مرغایی نمی توانست در آب شنا کند و در هوا پرواز نماید

سعید گفت: پدرجان! چه کسی پرهای مرغایی را چرب کردهاست؟

پدر جواب داد: پسرهای خوب من! خدای دانا و مهربان مرغابیها را طوری آفریده است که پرهایشان همیشه چرب باشند.

خدا که همه چیز را آفریده است به فکر مرغابیها هم بوده است. تا بتوانند به راحتی در آب شنا کنند و در هوا پرواز نمایند.

اگر پرهایشان چرب نبودند چگونه شنا می کردند؟ چگونه پرواز می کردند؟

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

خبر مهم ( آقای هاشمی) اجتماعی سوم دبستان ۱۳۶۲

خبر مهم 

در یکی از روزهای بهار، وقتی آقای هاشمی از اداره به خانه آمد با صدای بلند، طاهره خانم و بجهها را صدا زد و گفت: «خبر مهمی دارم»، همه دور پدر جمع شدند. آقای هاشمی گفت من از کازرون به نیشابور منتقل شده ام و ما باید تا یک ماه دیگر به نیشابور برویم.

همه تعجب کردند. طاهره خانم کمی ناراحت شد اما بچه ها از این که می توانند مسافرت کنند و شهرهای دیگر ایران را ببینند خوشحال شدند.

طاهره خانم گفت: ما باید صبر کنیم تا درس بچه ها تمام شود. من هم باید لباسهای نیمه کاره را زودتر بدوزم و اثاث خانه را هم باید بسته بندی کنیم.

یک هفته قبل از حرکت، آقای هاشمی و طاهره خانم با هم به خیابان رفتند تا بعضی وسایل لازم را از مغازه ها خریداری کنند. منزل آنها به مرکز شهر نزدیک نبود. آنها از محله خود و چند محله دیگر گذشتند تا به مغازه ها رسیدند. طاهره خانم یک چمدان و یک جفت کفش خرید.

آقای هاشمی و طاهره خانم با بعضی از دوستان خود در شهر خداحافظی کردند. بچه ها نیز با دوستانی که در مدرسه و محله خود داشتند خداحافظی کردند. علی به دوستان خود قول داد که از نیشابور برای آنها نامه بنویسد.

اجتماعی سوم دبستان سال ۱۳۶۲

آقای هاشمی کتاب اجتماعی سوم دبستان ۱۳۶۲

Www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

خانواده هاشمی اجتماعی سوم ابتدایی سال ۱۳۶۲

خانواده هاشمی 

علی هاشمی دانش آموز کلاس سوم دبستان است. على خواهری دارد که یک سال از او کوچکتر است و در کلاس دوم درس می خواند. نام اور مریم است. علی فرزند آقای محمود هاشمی است. آقای هاشمی در اداره پست شهر کازرون کار می کند. طاهره خانم، مادر علی خانه دار است. مادر آقای

هاشمی که مادر بزرگ بجه هاست نیز با آنها زندگی می کند.

پدر و مادر على با یکدیگر مهربان هستند و به فرزندان خود بسیار علاقه دارند. علی و مریم هم یکدیگر را بسیار دوست دارند. آنها پدر و مادر و مادر بزرگ را نیز دوست دارند. مادر بزرگ با همه مهربان است و مخصوصا به بچه ها بسیار محبت می کند. آقای هاشمی هم به مادر خود خیلی احترام می گذارد. می گذارد.

در خانه آقای هاشمی، همه با هم در کارها کمک می کنند. آقای هاشمی وقتی از اداره باز می گردد. برای خانه خرید می کند. طاهره خانم علاوه بر کارهای خانه خیاطی هم می کند و لباس میدوزد. او خیاط خوبی است و از راه خیاطی در آمد مخنصری دارد که آن را برای مخارج خانه صرف می کند. مادر بزرگ هم در پختن غذا و پاک کردن سبزی به طاهره خانم کمک میکند و گاهی برای بچه ها جوراب و لباس گرم می بافد

علی برای خانه نان و نفت می خرد. او به کشاورزی علاقه دارد. علی در باغچه کوچک حیاط خانه سبزی کاشته و به طور منظم آن را آب می دهد. مریم نیز در کارهای خانه به مادر کمک می کند. مریم دوست دارد غذا پختن و خیاژی را از مادرش یاد بگیرد. او می خواهد در آینده معلم شود. 

خانواده علی زندگی ساده ای دارند. خانه آنها دارای دو اتاق و یک حیاط کوچک است علی و مریم شبها با مادر بزرگشان در یک اتاق می خوابند .مادربزرگ برای آنها قصه های شیرین می گوید.

www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

روباه و خروس _ فارسی سوم دبستان



روباه و خروس

 روزی روباهی از کنار دهی می گذشت چشمش به خروسی افتاد که دانه بر می چیند پیش رفت و سلام کرد و گفت: رفیق۔ پدرت را خوب می شناختم. بسیار خوش آواز بود. من از آوازش لذت می کردم. تو چطور می خوانی ؟؟آیا تو هم مثل پدرت خوش صدا هستی؟؟

خروس گفت: اکنون می بینی که من هم مانند پدرم خوش آواز هستم

خروس این را گفت و فوری، چشمهایش را بست بالها را به هم زد و آواز بلندی سر داد". روباه برجست، و او را به دندان گرفت و فرار کرد .

 سگهای ده که دشمن روباه بودند. او را دنبال کردند. خروس که جانش در خطر بود به فکر چاره افتاد. به روباه، گفت اگر می خواهی که از دست سگها آسوده شوی. فریاد کن و بگو که این خروس را از ده شما نگرفته ام!!

روباه با آن همه زیرکی، فریب خورد، تا دهان باز کرد خروس از دهانش بیرون جست به بالای درختی پرید.

روباه بیچاره که لقمه چربی را از دست داده بود با ناامیدی به خروس نگاهی کرد و گفت تفرین بر دهانی که بی موقع باز شود

خروس هم گفت نفرین بر چشمی که بی موقع به بسته شود

www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

درس همه باهم _ فارسی سوم دبستان سال ۱۳۶۴


همه با هم
کبوترها آزاد و شاد، در آسمان پرواز می کردند و از آزادی و بازی در آسمان نیلگونه لذت می بردند. پس از مدتی، برای رفع خسنگی روی درختی نشستند. پایین درخت، دانه فراوان بود. یکی از کبوتران دانه ها را دید. آرام بال گشود و با یک چرخش خود را به پایین درخت رسانید. چند تا از
دانه ها را خورد. دانه ها تازه و خوشمزه بودند. دوستان خود را هم صدا کرد تا
از این دانه های خوشمزه بخورند، کبوترها پایین آمدند، کنار دانهها نشستند و
مشغول بر چیدن دانه شدند. وقتی که خوب سیر شدند، یکی از کبوتران آماده پرواز شد. بال گشود تا پرواز کند ولی نتوانست. احساس کرد که بندی به پایش گره خورده است. کبوتران دیگر نیز بال گشودند تا پرواز کنند، ولی نخهای دام با آنها را هم گرفته بود.
صیاد که در کمین نشسته بود، صدای بال کبوتران را شنید و
خوشحال به سوی آنان شتافت کبوتران با عجله بال می زدند. هر یک برای رهایی خود می کوشید. گاهی یک گوشه دام از زمین کنده می شد. ولی بلافاصله به زمین می افتاد و گوشه دیگر آن بالا می رفت. کبوتر دانا و هوشیاری که نامش «طوقی» بود گفت: ای دوستان، حق این بود وقتی دانه ها را دیدیم، به فکر منی
 
این دانه ها را چه کسی آورده است. چرا این همه دانه تازه و خوشمزه در پای درخت ریخته است. اگر فکر می کردیم، در دام نمی افتادیم. حالا هم اگر کمی فکر کنیم و متحد و هماهنگ شویم، می توانیم نجات پیدا کنیم. اکنونلحظه ای آرام بگیرید و آن گاه با فرمان من، همه با هم به پرواز درآیید.
صیاد شتابانه به سوی درخت میدوید که طوقی فرمان پرواز داد. کبوترها به فرمان او یکباره بال زدند و دام را از جا کندند و به هوا بردند
صیاد با خود گفت: این کبوترها سرانجام خسته می شوند و روی

این دانه ها را چه کسی آورده است. چرا این همه دانه تازه و خوشمزه در پای درخت ریخته است. اگر فکر می کردیم، در دام نمی افتادیم. حالا هم اگر کمی فکر کنیم و متحد و هماهنگ شویم، می توانیم نجات پیدا کنیم. اکنون لحظه ای آرام بگیرید و آن گاه با فرمان من، همه با هم به پرواز در آیید.
صیاد شتابان به سوی درخت میدوید که طوقی فرمان پرواز داد. کبوترها به فرمان او یکباره بال زدند و دام را از جا کندند و به هوا بردند.
صیاد با خود گفت: این کبوترها سرانجام خسته می شوند و روی زمین می افتند. خوب است آنها را دنبال کنم. ولی کبوتران که با قدرت تمام بال میزدند، از چشم صیاد ناپدید شدند. پس از مدتی در کنار جوی آبی فرود آمدند.
در کنار جوی آب، لانه موشی بود، طوقی از قدیم با این موش دوست
بود و او را «زیرک» صدا می کرد. موش که در لانه خود خوابیده بود، از صدای بال کبوتران بیدار شد و از لانه بیرون آمد. همین که طوقی و دوستانش را گرفتار دید، برای بریدن بندهای پای طوقی پیش رفت. طوقی گفت: دوست من! ابتدا به بند از پای بارانم باز کن. دلم میخواهد دوستانم زودتر از من آزاد شوند.

_
صیاد که در کمین نشسته بود، صدای بال کبوتران را شنید و خوشحال به سوی آنان شتافت کبوتران با عجله بال می زدند، هر یک برای رهایی
خود می کوشید.
گاهی یک گوشه دام از زمین کنده می شد، ولی بلافاصله به زمین می افتاد و گوشه دیگر آن بالا میرفت. کبوتر دانا و هوشیاری که نامش «طوقی» بود گفت: ای دوستان، حق این بود وقتی دانه ها را دیدیم، به فکر می افتادیم که او نامیده می شده است.
زیرک به سرعت بندهای دام را جوید. همه بندها پاره شد. کبوتران آزاد شدند و از موش تشکر کردند. کمی آب خوردند و آزاد و شاد، در آسمان به پرواز در آمدند.
وقتی که کبوتران دوباره خود را آزاد یافتند، با هم قرار گذاشتند که دیگر اشتباه خود را تکرار نکنند تا در دام صیادان گرفتار نشوند

_

.
فارسی سوم دبستان قدیمی .فارسی سوم دبستان ۱۳۶۴ بچه های دیروز
www.bachehayedirooz.tv
http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

روباه و زاغ _ کتاب درسی قدیمی

زاغکی قالب پنیری دید

به دهان برگرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی

که از آن می‌گذشت روباهی

روبه پرفریب و حیلت‌ساز

رفت پای درخت و کرد آواز

گفت به به چقدر زیبایی

چه سری چه دُمی عجب پایی

پر و بالت سیاه‌رنگ و قشنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

گر خوش‌آواز بودی و خوش‌خوان

نبودی بهتر از تو در مرغان

زاغ می‌خواست قار قار کند

تا که آوازش آشکار کن

طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهک جست و طعمه را بربود

کتاب قدیمی, فارسی قدیمی دهه ۶۰,کتاب فارسی سوم دبستان,بچه های دیروز

www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

جنگل_ کتاب فارسی چهارم دبستان ۱۳۴۳



جنگل 

 بر بالای تپه سر سبزی باغ بزرگ و پر درختی قرار داشت. در این باغ مردی شکارچی با خانواده خود زندگی می کرد. روزی، هنگام باز گشت از شکار، آهوی کوچکی به همراه آورد و پسرش را صدا کرد و گفت : بیا پسرم! این آهوی زیبا را بگیر و از او خوب نگهداری کن.

پسر شاد شد، آهو را در بغل گرفت و با شوق فراوان به باغ رفت. مکان سایه دار و پسر علفی را انتخاب کرد و با کمک دیگران از شاخه های درخت دیواری به دور آن کشید و آهوی کوچک زیبا را در آن جای داد. پس از آن هر روز، همینکه از خواب بر میخاست، به دیدن آهو می رفت، به او خورا ک میداد و مانند دوست عزیزی از او مراقبت می کرد. روزی هم زنگوله طلایی خوش صدایی به گردنش

مدتی گذشت آهو با خانه تازه مأنوس شد و به پسر که خؤ گرفت. اتفاقا روزی خرگوش سفید و چابکی از آنجا گذشت چون آهو را دید، با تعجب گفت : اینجا چه می کنی؟ تو بچه جنگلی ! این باغ جای تو نیست، بیا تا تو را نزد خویشانت ببرم.

آهو جواب داد: جنگل کجاست؟ خویشان من چه کسانی هستند؟ من جز این پسر 

که که هر روز به من خوراک می دهد، کسی

را نمی شناسم. خانه ام پر گل و گیاه است و این درخت بلند بر سرم سایه 

 افکند. من از زندگی خود بسیار راضی ام. نه! من با تو نخواهم آمد.

خرگوش گفت: تو جنگل را به یاد نداری، اگر آن را ببینی هرگز به این باغ باز نخواهی گشت. اگر در اینجا یک درخت بر سرت سایه می اندازد، در جنگل آن قدر درخت فراوان است که نور خورشید به آسانی نمی تواند از لابه لای شاخه ها بگذرد. اگر در اینجا چمن و گل به نظرت جلوه کرده است، بیا و ببین که زمین جنگل سراسر از سبزه و گل پوشیده است. اگر در اینجا فقط این پسر است

که تو را دوست می دارد و نوازش می کند، در جنگل آهوان که همه از خویشان تواند تو را با مهربانی خواهند پذیرفت. با من بیا به قول می دهم که اگر از جنگل خوشت نیامد، فور تو را به همین جا باز گردانم.

_

آهو پس از کمی تامل به دنبال خرگوش به راه افتاد. ابتدا د به صور نعت میر فنشاه، از روی جویها و بوته های خاردار می بریدند و از میان شاخه های تمشک و گلهای جنگلی به چابکی می گذشتند، چون از باغ دور شدند و دیگر خطر آن نبود که گرفتار بشوند از سرعت خود

نامه

کاستن خر گوش گردش کشان جاهای مختلف جنگل را به دوست خود نشان می داد، آهو که جنگل را فراموش کرده بود. همه چیز آن به نظرش تازه و عجیب می آمد. از آوای مرغان جنگلی لذت می برد علفها و گلهای خود روی جنگل برایش مزة دیگری داشت. از همه مهمتر این که دوستان جنگلی او را فراموش نکرده بودند. سمور، که

خانه اش در دل درخت کھائی بود، تا اهو را دید پیش دوید و حالش را پرسید. جغد چشم درشت باز گشت او را به وطنش خوش آمد

ناگهان آهوی کوچک ما از میان درختان حیوانی را با شاخهای پیچیده و بلند دید که بی شباهت به خود او نبود. خرگوش آهسته گفت: زود باش سلام کن! این پیرترین گوزن این جنگل است هنوز جمله خر گوش تمام نشده بود که گوزن به آنها رسید و رو به آهو کرد و گفت: چه عجب به باد وطن و دوستانت افتادی! پدر نو دوست بسیار عزیز من بود و روزی که آن صباد بیرحم پدرت را کشت و تو را با خود برد من این خبر جانگداز را به مادرت رساندم.

آهو گفت: چه می گویید؟ مگر پدر مرا کشته اند؟ مادرم کجاست؟

گوزن جواب داد: بله، پدر همان پسری که تو دوستش داری، پدرت را کشت و تو را با خود برد. بیا جانم، بیا تا ترا نزد مادرت ببرم، یقین دارم که از دیدن تو بسیار خوشحال خواهد شد

گوزن پیر به راه افتاد و با شاخهای بلندش راه را برای آهو و خرگوش باز کرد. پروانه های رنگارنگ دور و بر آنها می پریدند. گنجشکها همه با هم می خواندند. گلها و سبز ه های جنگلی هوا را معطر کرده بود. ناگهان گوزن کنار جویباری ایستاد. آهوی کوچک

در آن طرف نهر گله ای از آهوان را دید که یکی از آنها بزرگتر و زیباتر می نمود. دل آهوی کوچک سخت تپید. یکباره زندگی کودکی را به یاد آورد و به یک جست خود را به مادر رسانید. مادر چشمهای درشت و قشنگ خود را به فرزند باز یافته دوخت و او را بویید و نوازش کرد

جنگل , کتاب فارسی چهارم دبستان ۱۳۴۳

www.bachehayedirooz.tv


http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

جبار باغچه بان _ دوست بزرگ بچه ها


دوست بزرگ بچه ها

من کودکی کنجکاو و فعال بودم. کتاب می خواندم. شعرهای کودکانه میسر و دم و به نقاشی عشق می ورزیدم. هر کاغذ پاره ای که به دستم می رسید ساعتی نمی گذشت که تصویری از گل و درخت با کوه و جنگل بر آن نقاشی می کردم . پدرم به این کارهای من روی خوش نشان نمی داد و مرا بشدت از نقاشی منع می کرد. او نقاشی را کاری عبث می پنداشت و هر وقت مرا سر گرم نقاشی میدید مؤاخذه ام می کرد و نقشهایم را بدور می ریخت. روزی، به یاری مادر بزرگم که مرا بسیار دوست می داشت، چند مداد رنگی تهیه کردم. وقتی که پدرم مدادهای رنگی را دید بسختی تنبیهم کرد. مدادها را شکست و بدور انداخت.

شبها ، که همه می خوابیدند، من بیدار می ماندم و در اندیشه های دور و درازی فرو می رفتم. به سختیهایی که در زندگی می کشیدم، به فقری که مردم به آن گرفتار بودند، می اندیشیدم و با افکار کودکانه خود، راههای تازه ای برای بهتر درس خواندن، برای بهتر زیستن و برای سامان بخشیدن به زندگی تیره بختان میجستم. در یکی از این شبها اندیشه های خود را به صورت شعری در آوردم. برای اینکه در جستجوی مداد و کاغذ، چراغی روشن نسازم و کسی را بیدار نکنم، قطعه زغالی از کنار منقل کرسی بیرون آوردم و با آن، شعر را بر دیوار نوشتم. بامداد فردا این کار جنجالی بر پا کرد و اگر مادر بزرگم وساطت نمی کرد کتک مفصلی میخوردم. .

در آن هنگام هنوز مدرسه هایی به سبک جدید و امروزی دایر نشده بود. من مانند کودکان دیگر در مکتب درس می خواندم. مکتب، اتاقی بود بزرگ که همه گرداگرد آن روی زمین می نشستیم و درس می خواندیم. به کوچکترین اشتباهی که از کودکی سر میزد او را به فلک می بستند. فلک آلتی چوبین بود که پای بچه ها را بدان می بستند و چوب به کف پایشان می زدند.

پس از آنکه دوره مکتب را بپایان رسانیدم، نزد پدرم شاگردی کردم تا حرفه او را بیاموزم. پدرم که استاد عسکر با نام داشت از شهر رضائیه، که در آن هنگام اورمیه نامیده می شد، به دنبال کار به ایروان، شهری در قفقاز، رفته بود. پدرم در ساختن طاق مسجد و گچبری استاد بود. اما در همه ماههای سال نمی توانست به کار بنایی بپردازد. در زمستانهای سرد و طولانی قفقاز، کار بتایی ناچار تعطیل می شد. آن وقت استاد عسکر به قنادی می پرداخت و از این راه خانواده خود را اداره می کرد. اما قنادی رونقی نداشت. زندگی بسختی می گذشت.

نزد پدر حرفه بنایی و قنادی را یاد گرفتم ولی هیچیک از این کارها طبع پر شور و ذهن جویای مرا راضی نمی کرد. من با سختیها بزرگ شده بودم. با دشواریها

جنگیده بودم . میخواستم بیشتر بکوشم ، پیشرفت کنم و به خود و دیگران بهره برسانم. می اندیشیدم، زندگی همچون رودی پرجوش و خروش است. هر گاه با جریان رود شنا کنیم و پیش رویم، کار مهمی نکرده ایم. با اراده آن کسی است که خلاف جریان رود شنا کند و پیش رود. -

در آن هنگام چند مدرسه در ایروان به سبک جدید دایر شده بود. من در یکی از این مدرسه ها به آموزگاری برگزیده شدم. به آموزگاری دل بستم. در این کار شوق و شور فراوان از خود نشان دادم و دریافتم که آموزگاری شغلی است که در آن بهتر می توان به اجتماع و به مردم خدمت کرد. چه خدمتی بهتر از این که کودکان

را خوب تربیت کنیم و از آنها انسانهای والایی بسازیم.

پس از مدتی برای اینکه فعالیتهای فرهنگی خود را در میهن خود ادامه دهم به ایران آمدم. ابتدا در شهر مرند اقامت گزیدم و در مدرسه های این شهر، به معلمی پرداختم. سپس به تبریز رفتم. من که در شعله فروزان خدمت به مردم و میهن می سوختم و می خواستم از هر راه که ممکن است باری از دوش مردم بردارم، دریافتم که کودکان تبریز پیش از رفتن به مدرسه ، یا در کوچه و بازار سرگردانند با آتش ذوق و قریحه آنها ، در کنج خانه ها خاموش می شود. به این فکر افتادم که در تبریز کودکستانی دایر کنم. به اندیشه خود جامه عمل پوشانیدم. این نخستین کودکستانی بود که در ایران دایر شد. کودکستان را باغچه اطفال نامیدم. و در همان روزهای نخست که کودکستان خود را دایر کرده بودم، مادری کودک کر و لال خود را به باغچه اطفال آورد. مدرسه های دیگر، این کودک را نپذیرفته بودند. زیرا نه تنها در این مدرسه ها نمی توانستند به کودک کر و لال خواندن و نوشتن بیاموزند، بلکه از نگهداری او نیز عاجز بودند.

مادر کودک با من درد دل کرد و گفت فرزندش کر و لال است و دلش میخواهد به مدرسه برود، اما در هیچ مدرسه ای او را نمی پذیرند

تا آن هنگام کسی در کشور ما به فکر کودکان کر و لال نیفتاده بود و غم آنان را نمی خورد. این کودکان که از مادر کر متولد می شوند، بطور طبیعی نمی توانند حرف زدن بیاموزند. در آن زمان آنان از محرومترین افراد اجتماع بودند. ذوق و استعدادشان پرورش نمی یافت و زندگیشان تا دم مرگ به بیکار گی می گذشت: اگر از خانواده های بی نیاز بودند سربار خانواده می شدند اگر

از نیازمندان و بی بضاعتان بودند به گدایی می افتادند.

من معتقد بودم معلم باید مانند شمع فروزان باشد، خود بسوزد و به دیگران، خواه توانگر خواه بیجیز، خواه با استعداد و سالم و خواه ناقص و کم استعداد یکسان روشنایی بخشد. من نیز می خواستم به همه کودکان حتی آنها که گنگ و بی زبان بودند خواندن و نوشتن بیاموزم.

آن روز وقتی که پسرک کر و لال را در باغچه اطفال نگه داشتم ، اندیشیدم : چگونه می توان به کودکی که نه میشنود و نه حرف می زند خواندن و نوشتن آموخت ؟ ، شنیده بودم که کسی در اروپا الفبایی اختراع کرده است که با آن کودکان کر و لال را با سواد می کنند و به آنان حرف زدن می آموزند. اگر دیگران چنین کاری کرده اند چرا من نتوانم بکنم. مگر نه این است که انسان هر کاری را که بخواهد با سعی و کوشش می تواند به انجام رساند. از آن پس شبها و روزهای بسیاری را در کار ابداع الفبای کر و لالها گذراندم تا به مقصود رسیدم و چند کودک کر و لال دیگر را نیز در باغچه اطفال پذیرفتم..

تنها چیزی که اولیای این کودکان خواسته بودند این بود که آنان را در کودکستان پیش بچه های دیگر نگاه دارم. آنها باور نمی کردند که روزی فرزندان کر و لالشان خواندن و نوشتن بیاموزند. ولی در پایان سال تحصیلی کودکان کار و لال مانند همه کودکان دیگر امتحان دادند و قبول شدند. آری من نه تنها کودکان کر و لال را نگاه داشتم بلکه به آنها خواندن و نوشتن و حرف زدن هم آموختم.

روزی که این سه کودک کر و لال در تبریز امتحان می دادند، حیاط و بام مدرسه لبریز از مردمی بود که به تماشای خواندن و نوشتن و حرف زدن این کودکان آمده بودند. زیرا برای آنان باور کردنی نبود که کودکان کر و لال هم بتوانند بخوانند و بنویسند و حرف بزنند

آنچه خواندیم مختصری از شرح حال جبار باغچه بان بود. باغچه بان مرد بزرگی بود که با قلب روشن و اندیشه توانای خود، دریچه ای از امید و آرزو ، به دنیای تیره بسیاری از کودکان گنگ و بی زبان کشور ما باز کرد. درد این کودکان را از نگاه آنان خواند و با قوه ابتکاری که داشت راهی یافت تا به آنان خواندن ، نوشتن و حرف زدن آموخت. روشی که او برای حرف زدن و لب خوانی کودکان کر و لال بکار برد، از پیشرفته ترین روشهای آموزش و پرورش کر و لالهاست .

باغچه بان با کوششهای پی گیر خود توانست در تهران مدرسه ای بزرگ و زیبا برای کودکان کرولال بسازد. بر اثر زحمات و کوششهای دامنه دار اوست که امروز کودکان کر و لالی که به مدرسه می روند می توانند بخوانند و بنویسند و حرف بزنند.

این انسان شریف و این دوست بزرگ بچه ها در آذر ماه ۱۳۴۵ در گذشت. سرگذشت او پیوسته سرمشق کسانی خواهد بود که با دست خالی و با اعتماد و اتکا به خود و با نیروی پشتکار و اراده و با تحمل مصایب و صبر و بردباری می خواهند کارهای بزرگ انجام دهند و به مردم و میهن خود خدمت کنند و نام خود را زنده نگاه دارند.



برگرفته از کتاب فارسی پنجم دبستان سال ۱۳۵۵

جبار باغچه بان

Www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

بخور تا توانی به بازوی خویش

یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای


که چون زندگانی به سر می‌برد؟

بدین دست و پای از کجا می‌خورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ

که شیری برآمد شغالی به چنگ


شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد


دگر روز باز اتفاقی فتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد


یقین، مرد را دیده بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد


کز این پس به کنجی نشینم چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور


زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست


چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش

ز دیوار محرابش آمد به گوش


برو شیر درنده باش، ای دغل

مینداز خود را چو روباه شل


چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر

چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟


بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش


بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیگفن که دستم بگیر

Www.bachehayedirooz.tv

http://s8.picofile.com/file/8291499542/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499526/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG
http://s9.picofile.com/file/8291499568/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C_%D8%A8%DA%86%D9%87_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2.JPG

تمامی حقوق مطالب سایت متعلق بچه های دیروز می باشد.
طراحی و اجرا:سایت ستاپ